چقدر زود، گذشت

چقدر زود، گذشت


تقویم ها راست می گویند اما ما عادت نداریم حرف شان را باور کنیم. دوست داریم به روی خودمان نیاوریم تا دلخوشی های کوچکمان را داشته باشیم اما اگر حرف تقویم ها را باور نکنیم، یک روز حرف آینه ها را باور خواهیم کرد ...

چقدر زود، گذشت

ماه اسفند، ماه خانه تکانی ، خرید و شلوغی خیابان ها و آدم هایی که با سرعت از این مغازه به آن مغازه می روند و ماشین هایی که برای عبور عجله دارند و زندگی که روی دور تند افتاده است .

ماه اسفند ،ماه حساب وکتاب های مالی ، خرید هدیه ، عیدی ، لباس نو و آماده شدن برای آمدن بهار.

ماه اسفند آخرین ماه سال است و شاید ما آدم ها ، سرمان را به چیزهای دیگر گرم می کنیم که یادمان نیاید این ماه آخر ِ  سالی است که در اولین ماهش، قول و قرارهای زیادی گذاشتیم.

 شاید دلشوره ی غریبی که خیلی ها (می گویند) در این ماه احساس می کنند به خاطر این است که درون شان ،یک حساب سرانگشتی از سال گذشته انجام می شود.

 زندگی ، دکمه ی برگشت ندارد و زمان چیزی است که اگر از دست برود، هیچ چیز نمی تواند جایگزین آن شود. ما زمان محدودی برای زندگی داریم، زمان محدودی که فرصت بستن توشه ی راه برای یک زندگی نامحدود را به ما می دهد. برای همین وقتی کمی از سن مان می گذرد و دهه ی دوم زندگی را پر می کنیم، روزهای تولد و روزهای پایان سال برایمان با یک دلشوره ی نامعلوم همراه است.

تقویم سال 91 را بردارید. صفحات اولش را مرور کنید. بعضی هایمان  برنامه ها و هدف هایمان را روی آن نوشته ایم، و برخی آرزوها و رویاهایمان را.

روزهای سال 91 را ورق بزنید. تولدها، عیدها، مناسبت های عزا، تاریخ سفر رفتن و خاطرات سفر، روزهای امتحان، روزهای بیماری، لحظات گریستن و لحظاتی که از ته دل خندیدید.

در این سال چه کسانی را از دست دادیم؟ منظورم مرگ نیست که مرگ پایان کبوتر نخواهد بود. منظورم از دست دادن قلب کسانی است که دوستشان داریم و برای مان مهم هستند ؛ با یک اشتباه...  با یک سوءتفاهم ... و چقدر تلخ است پایان دوستی، پایان رابطه و پایان عهد و پیمان.

 چه روزهایی، بودن با پدر و مادر را از دست دادیم، لحظات خوش با همسر بودن را حرام کردیم و از فرصت خندیدن با فرزندمان غافل شدیم. چرا همه ی این کارها را گردن روزگار و زندگی می اندازیم؟

این نشانه ی ناتوانی ماست که از زمان، فرصت و کسانی که داریم، استفاده نمی کنیم. همین طور که تقویم تان را مرور می کنید با خود محاسبه کنید چقدر به رویاها و اهدافتان نزدیک شدید؟ چقدر تلاش کردید تا به چیزهایی که دوست داشتید، برسید؟

تقویم جدیدی برداریم و امسال را لحظه لحظه زندگی کنیم، نمی دانم چقدر از فرصت مان باقی است پس تلاش کنیم تا کسی را از دست ندهیم عشق بورزید، شاکر باشیم و رویاهای مان را فراموش نکنیم

هرچند افسوس گذشته را خوردن کار درستی نیست و چیزی که گذشته، دیگر برنمی گردد اما آینده پیش روست و تا چند روز دیگر سال 92 آغاز می شود. تقویم جدیدی برداریم و امسال را لحظه لحظه زندگی کنیم. نمی دانم چقدر از فرصت مان باقی است پس تلاش کنیم تا کسی را از دست ندهیم. عشق بورزید، شاکر باشیم و رویاهای مان را فراموش نکنیم چون در اینصورت ما هم با آنها فراموش می شویم ....

پسته ی خندان

پسته ی خندان


 در گیر و دار گرانی پسته ، بابا فکر بکری کردند . اواخر بهمن بود ، که تب گرانی پسته و البته خرید های مضاعفش داغ شده بود . بابا به همه ی فامیل و دوست و همکارها گفتند  که به سفر خارج می روند . به همه هم قسم دادند که اگر پسته می گیرید ، زیاد نگیرید .
پسته ي خندان

بابام رسیده نرسیده، مامان  گفت که خانم اشرافی آمده و گفته که تصمیم به تجدید قرارداد اجاره دارند، به شرطی که سه میلیون  به پول پیش اضافه کنیم. سه میلیون  پول پیش اضافه بشه و هر برج هم یکصد و پنجاه هزار تومان به کرایه.

 حالا سر سال اجاره ی ما کِی بود؟ بیست و چهارم اسفند.  پیدا کردن  آپارتمان اجاره ای در شب عید هم مثل کار پیدا کردن یک پزشک عمومی است که تازه از دانشگاه دولتی فارغ التحصیل نشده باشد .  

مامان، میز شام رو چید و من و برادرم رو  صدا کرد. بابام نگفت که شام نمی خوره. ولی شش دونگ حواسش به اخبار تلویزیون بود. اخباری که بخش های اقتصادیش فقط در مورد گرونی بود . و البته خبرهای خوش آینده ش هم، در مورد تنظیم بازار.

خبرهای ورزشی که شروع شد، تلویزیون رو ول کرد و آمد با اشتهای کامل شامش رو خورد. مامان مدام سوال های جورواجور می پرسید. چی کار می خوای بکنی؟ هر چی وام می تونستیم بگیریم برای خونه ی شهرک گرفتیم. از کدوم فامیل قرض بگیریم که حرف در نیارن برامون؟ گیریم من برم طلاهام رو بفروشم، می دونی چقدر اجرت ساخت کم می کنن؟ بعد عیدیه، فامیل نمی گن طلاهات کو؟

 بابا هیچی نمی گفت و این مامان رو عصبانی تر می کرد. نگرانی مامان هم از آلاخون والاخون شدن شب عید بود.

تنها جمله ای که در جواب سوالات مامان، از لسان بابا صادر شد، این بود که شاید ناچار بشه، خونه ی شهرک رو پس بده. این مامان رو برافروخته کرد. و گفت که اگه مجبور به این کار بشن، می ره و از مامان بزرگ پول قرض می گیره. خونواده ی مامان، گول عنوان بابا رو خورده بودن . وقتی  بابا اومده بوده خواستگاری مامان، دانشجوی پزشکی بوده. ولی درسش که تموم شده، هیچ وقت تخصص قبول نشده و از کار در اورژانس بیمارستان دولتی و ویزیت سه روز در هفته ی درمونگاه حومه ی شهر، پیشرفت ویژه ای نداشته.

اخبار امشب تلویزیون هم مثل چند شب قبل به گرانی پسته و پراید تعلق خاطر بیشتری داشت. به اعلام قیمت پسته که می رسید بابا ، صدای تلویزیون را بیشتر می کرد. ته لبخندی هم به صورتش می نشست

هنوز هم فامیل مامان، جلوی فامیل های دورترشون  لقب دکتر رو برای بابا می گفتن، اما تو جمع های خودمونی همون اسم کوچیک رو می گفتن. این یه جور هشدار بود. یک جور اعلام ضریب ذکاوت بود.

 امیدواری بابا به آپارتمانی بود که داشت می خرید . در همون شهرکی که سه روز درهفته در درمانگاهش کار می کرد . شهرکی که در ساعت خلوتی با تهران چهل دقیقه فاصله داشت .  ولی هنوز آپارتمان رو تحویل نداده بودن . پیش خرید بود و شش ماه بعد آماده می شد .  و این فشار مالی، فراهم کردن سه تومن ناقابل رو هم سخت می کرد.

اون شب گذشت .

فردای اون شب، وقتی بابا رسید، شاد و سرحال بود. به مامان گفت که به همه ی فامیل خبر بده که تا چند روز دیگه راهی خارج هستیم. گفت که در یک دانشگاه اروپایی پذیرش شده. برای تخصص گوش و حلق و بینی. خودش هم گوشی رو برداشت و به فامیل خودش خبر داد. مثلاً خداحافظی کرد.

اخبار امشب تلویزیون هم مثل چند شب قبل به گرانی پسته و پراید تعلق خاطر بیشتری داشت. به اعلام قیمت پسته که می رسید بابا ، صدای تلویزیون را بیشتر می کرد. ته لبخندی هم به صورتش می نشست. مامان هاج و واج بود و نمی دانست با این اتفاق غیرمترقبه چه مواجهه ای داشته باشه.

از فردا شب، بازار مهمان بازی داغ شد. فامیل مامان و بابا می آمدند برای خداحافظی. همه هم زحمت کشیده بودند و به رسم ایرانی ها، پسته می آوردند.

سه چهار شب به مهمانی های خداحافظی گذشت. بابا، هر شب کیلوهای پسته ها را احصا می کرد و بعد تلفن را برمی داشت و با کسانی که ارتباط زیادی هم نداشت خداحافظی می کرد و اگر طرف بنده ی خدا قصد آمدن نداشت، این خود بابا بود که برایش برنامه می گذاشت. مثلاً می گفت اگه می خواین تشریف بیارین، مثلاً شنبه زمان مناسبی است. این بود که فامیل ها و دوستانی که اصلاً من نمی شناختمشان هم آمدند.  فقط خاله هایم، نیامده بودند. باجناق ها، پولدارتر از بابا بودند، اما درس خوانده نبودند. حسودیشان می شد که بابا تخصص قبول شده.

بابا تلفن را برداشت و به سه باجناقش زنگ زد. شام دعوتشان کرد و اصرار کرد که چیزی نخرند. گفت که آن قدر بار و توشه داریم که قطعاً این اضافه بار جریمه ی سنگینی برایمان خواهد داشت. بابا می دانست که این جریمه، باجناق ها را خوشحال تر می کند. و چون قرار است همه یشان با هم بیایند، به یک کیلو و دو کیلو پسته اکتفا نمی کنند. شب مهمانی باجناق ها شد و هر کدامشان ده، دوازده کیلو پسته وردند.

تحقیقاً فامیل و همسایه و دوستی نمانده بود. بابا طبق معمول رفت به اتاق پسته ها و شروع کرد به احصای مجددشان. یکصد و پنجاه کیلو پسته.

آمد و تلفن را برداشت و به صاحبخانه زنگ زد. گفت که فرداشب بروند همان بنگاهی که قرارداد اول را نوشتند ، تا تجدیدش کنند ،  قرارداد.

صبح هم که شد یک وانت اجاره کرد و رفت پی فروختن پسته ها . شب با قرارداد یکساله ی جدید اجاره برگشت. مامان از هوش بابا خوشش آمده بود. هرچند که سر فامیل کلاه گذاشته بودند.

تبریک فرا رسیدن سال نو به بینندگان گرانقدر وبلاگ

هنگام بهار است و جهان چون بت فرخار

خیز ای بت فرخار بیار آن گل بی خار

در پرتو ایزد منان ،

نوروز فرخنده بر روزگار خرمتان مبارک

و بهار شوق انگیز بر قامت سبز وجودتان

شکوفه باران باد

لبتان پر خنده

قلبتان از مهر آکنده

دولتتان از مهر پاینده

و نوروزتان فرخنده باد


عید آمد و عید آمد ... غزلی از مولانا

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد

همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی

فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد

این بود همه آن شد تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

نوروز در سیره امام راحل (ره)

نوروز در سیره امام راحل (ره)

امام خمینی
ایرانیان مسلمان با برجسته كردن ارزشهای نوروزی ، توانستند این مناسبت ملی را بگونه زیبایی با روح اندیشه اسلامی هماهنگ سازند و لذا بزرگان دینی ملت ایران نیز،همواره به مناسبات خاص این ایام احترام می گذاردند.

 

عید بهار و نوروز از قدیم الایام در میان اقشار مختلف ایرانیان، از خاص و عام گرامی داشته شده و بزرگداشت سنت های زیبای آن، مورد اهتمام بوده است. این‌ آیین ها، هر چند در طول سالیان متمادی دستخوش دگرگونی گردیده اما از میان نرفته و بدین سان امروزه نوروز، یكی از نمادهای بزرگ و وحدت بخش ملت ایران است.

 

با ورود اسلام، ایرانیان تلاش نمودند، سنت های كهن خود را در قالب فرهنگ اسلامی بازیابی كرده و به عبارت روشن‌تر سنت‌های ایرانی را با سنت‌های اسلامی در آمیزند.

 

در نتیجه، از میان انبوه جشن‌های ایرانی قبل از اسلام، آنچه میان ایرانیان مسلمان باقی ماند منحصر به عید نوروز، و چند جشن كوچكتر، چون جشن گل سرخ در اصفهان شد. برتولد اشپولر ایران‌شناس بزرگ آلمانی در این باره می‌‌‌گوید:‌

 

 » از جشن‌های قدیمی ایرانی، بیش از همه، جشن‌ سال نو و نیز در پایان تابستان جشن پاییز (مهرگان) طبیعتاً بر اساس تقویم قدیمی برگزار می‌شد، البته مسلمانان به ‌ویژه در زمان عمر دوم (عمربن عبدالعزیز)، كوشش كردند تا این اعیاد را ملغی كنند و كسانی را كه در این مواقع به طور كلی هدایای متداولی برای مقامات بالاتر می‌فرستادند، تحت فشار قرار دادند اما این رسم چنان عمیق با اندیشه و احساس مردم ایران وابسته بود، كه به زودی پیروز‌مندانه برای خود جایی باز كرد و با اوج گرفتن كار عباسیان به‌ویژه در زمان آل‌بویه كاملاً در همه جا متداول شد و حتی در بین‌النهرین ( در بغداد و بصره) گسترش یافت .این جشن درسوریه، مصر و شمال آفریقا نیز در برخی از زمان‌‌ها به طور نامنظم برگزار می‌شد.»(1)

 

بنابر آنچه گذشت، ایرانیان مسلمان با برجسته كردن ارزشهای نوروزی كه در فرهنگ اسلامی نیر مورد تاكید قرار گرفته اند، توانستند، این مناسبت ملی را بگونه زیبایی با روح اندیشه اسلامی هماهنگ سازند و لذا بزرگان دینی ملت ایران نیز، هر چند به نظر آنها و به تعبیر امام راحل (ره) « این عید، هر چند یك عید اسلامی نیست ولی اسلام آن را نفی نكرده است.» با این حال، همواره به مناسبات خاص این ایام احترام می گذاردند.

 

حضرت امام خمینی(ره) خود ضمن مبارك شمردن عید نوروز بر فقیر و غنى و دعوت به پوشیدن جامه نو در این ایام، و رفتن به كوه و صحرا و باغ و بستان، در وصف بهار سروده است:

 

بهار شد در میخانه باز باید كرد                  به سوى قبله عاشق نماز باید كرد

 

ایشان همچنین در دیوان خویش، عید نوروز را چنین وصف كرده اند:

باد نوروز وزیده است به كوه و صحرا         جامه عید بپوشند، چه شاه و چه گدا

بلبل باغ جنان را نبود راه به دوست         نازم آن مطرب مجلس كه بود قبله نما

همه در عید به صحرا و گلستان بروند      من سرمست زمیخانه كنم رو به خدا

عید نوروز مبارك به غنى و درویش          یار دلدار! زبتخانه درى رابگشا.(4)

بنابراین، آنچه از سیره امام راحل(ره) در این ایام كه در ادامه به گوشه ای از آن اشاره می گردد، فهمیده می شود این است كه، ارزش های زیبای نهفته در آداب و رسوم این عید ملی ایرانیان، بزرگانی چون امام (ره) را نیز به خود جلب نموده است.

 

این عید سعید، عید اسعد باشد                      ملت به پناه لطف احمد باشد

بر پرچم جمهورى اسلامى ما                        تمثال مبارك محمد(ص) باشد.(5)

 

« امام خمینی (ره) معمولا هر روز، ساعت 8 صبح ، در اتاق كارشان حضور داشتند، ولی  روز 29 اسفند 61 فرمودند: من فردا صبح ، ساعت 9 الى 9 و ربع مى آیم .

 

به هر حال ، ما روز نوروز - یعنى فرداى آن روز - ساعت 9 و چند دقیقه به اتاق حضرت امام وارد شدیم . امام هنوز نیآمده بودند، ولى طبق قرار روز قبل ، هنوز ساعت 9 و ربع نشده بود كه تشریف آوردند؛ با نشاط تر از روزهاى گذشته و متبسم و با قباى نو. وارد شدند و به افراد حاضر كه در مجموع با دكترها پنج نفر بودیم ، چند بار مبارك باشد گفتند. سپس خودشان سراغ سكه هاى یك ریالى را گرفتند و كف دست قرار دادند. افراد حاضر نیز بعد از دستبوسى هر كدام چند عدد برداشتند. مشابه این برنامه در نوروز سالهاى دیگر نیز تكرار مى شد.(6)

 

بدینگونه، هر چند امام راحل (ره) تاكید داشتند كه نوروز را نمی توان جزء اعیاد تصریح شده اسلامی دانست، ولی به علت اینكه دارای ارزش های بسیاری است كه با روح فرهنگ اسلامی هماهنگی كامل دارد، اهتمام خاصی به رعایت آداب  و رسوم آن داشتند.

راه‌های عیدانه برای فرار از جدل

راه‌های عیدانه برای فرار از جدل


بسیاری از بگومگوهای ما حاصل جدل است. جدلهایی که هیچ مشکلی حل نمی کنند و فقط موجب خستگی روح و از بین رفتن محبتها می شوند، اگر جدل و باتلاقهای آن را بشناسیم بهتر می توانیم از افتادن در این بحثهای بیهوده و اعصاب فرسا خودداری کنیم.

دعوا، جدل، مشاجره

جدل به معنای ستیزه ، کشمکش ، بحث و گفتگو است ‍(لغتنامه معین) و مراد از آن گرفتار شدن در بحثهایی است که برای ثابت یا نفی کردن حرفی یا چیزی است اما نه با روش علمی و با استدلال کردنی آرام، بلکه در جدل، استدلالها خصمانه و تحکم آمیز هستند.

کسانی که اهل مجادله هستند نمی توانند روابط خوبی با دیگران داشته باشند روابط آنها همواره از این مسئله آسیب می بیند. این افراد اگر هم محبوبیتی به دست آورند آن را از بین می برند. زیرا جدل به شدت دشمن محبت است.

شخصی که جدل می کند غالبا فردی با استعداد و حساس است. این افراد استعداد سخن وری و بیان خوبی دارند اما نمی توانند از این استعداد به خوبی استفاده کنند. مثل این است که کسی اسلحه دارد اما با آن به خودش شلیک می کند. کسی که جدل می کند انسان کمرو و ضعیفی نیست. شهامت دارد، اهل استدلال است و... اما متاسفانه بی تجربه و فاقد برخی مهارتهای لازم در استفاده از کلام است.

 

در این بحث می کوشیم تا با ارائه راهکارهای عملی ،مهارت فرار از جدل را به همسران بیاموزیم تا از بگومگوهای خانوادگی کاسته شود:

در مواقع عصبانیت یا بدحالی از توجه دقیق به کلمات همسرتان بپرهیزید: وقتی عصبی یا ناراحت هستید یا وقتی از کلام همسرتان رنجیده می شوید، از گیر دادن به کلمات او بپرهیزید. بیشتر جدل ها از دل جمله های قبلی برخاسته می شود. در یک لطیفه نوشته بود وقتی با زنان صحبت می کنید فقط بگویید چشم چون هر چیز دیگری که بگویید سرآغاز بحث دیگری خواهد بود.

کسانی که اهل جدل هستند هر کلمه ای را به دقت فلسفی بررسی می کنند و اصرار دارند تا کمترین اشتباه افراد را در استفاده از کلمات بررسی کنند. اینها همه از مصادیق جدل هستند. برای فرار از جدل لازم است از بررسی لغت به لغت جملات طرف مقابل پرهیز کرد و با نگاهی کلی برخورد کرد.

بهتر است همواره از بحثهای طولانی پرهیز شود و همیشه راجع به چیزهایی که در آن با هم اختلاف داریم، مختصر و کوتاه صحبت کنیم

از اثبات کردن یا نفی کردن تحکم آمیز پرهیز کنید: استدلال کردن و منطقی صحبت کردن خوب است اما وقتی دلایل منطقی و قابل قبولی نداریم نباید استدلال کنیم. بسیاری از استدلالهای ما تحکم آمیز است یعنی سعی می کنیم با بلند کردن صدا و اصرار کردن بر بحث و نشان دادن خشم، حرفمان را ثابت کنیم نه با دلایل قابل قبول. این نوع بحث کردن از طایفه جدل محسوب می شود. بنابراین وقتی با کسی بحث می کنید و از آن بحث احساس ناخوشایندی احساس می کنید و به نظرتان می رسد که طرف مقابل به دلیل رعایت حال شما ، تاییدتان می کند ،بدانید که دوباره در یکی از باتلاقهای جدل گرفتار شده اید.

 

از بحثهای اعتقادی بپرهیزید: اگر در مسائل اعتقادی با همسرتان اختلاف دارید از بحث کردن در این زمینه خودداری کنید. بحثهای اعتقادی مخصوصا اگر با احساسات ما پیوند زیادی داشته باشند، همواره به جدل کشیده می شوند. بهتر است راجع به این موضوع با هم بحث نکنید. اگر می توانید از همسرتان دعوت کنید به خاطر محبتی که بین شماست در مواردی که خیلی برایتان مهم است مراعات حال شما را بکند. به عبارت دیگر سعی کنید از کانالهای عاطفی او را مجبور به ملاحظه و مراعات کنید . در این موارد بحث کردن فقط به مقاومت و مخالفت او خواهد افزود مگر اینکه خلقیات او را به خوبی بشناسید و با در نظر گرفتن آن، مهارت زیادی هم در اثبات درستی حرفتان داشته باشید.

 

دعوا، جدل، مشاجره

از طولانی کردن بحث ها بپرهیزید: گاهی اوقات بحثی که شروع می کنیم خوب است و از آن بوی جدل نمی آید بلکه هر دو طرف پذیرش خوبی نسبت به حرفهای هم نشان می دهند اما طولانی شدن بحث به صلاح نیست و همه چیز را خراب می کند. بهتر است همواره از بحثهای طولانی پرهیز شود و همیشه راجع به چیزهایی که در آن با هم اختلاف داریم، مختصر و کوتاه صحبت کنیم.

 

صبر و سکوت را تمرین کنیم : مهارت استفاده به جا از سکوت یکی از شاهکارهای فرار از جدل است. انسان عاقل با فرد عصبانی سربه سر نمی گذارد؛ بسیاری از توهین ها را نادیده می گیرد؛ احساسات دیگران را درک می کند، و می فهمد که بسیاری از حرفها بر مبنای احساسات مقطعی بیان شده اند. به همین دلیل به راحتی در مقابل این دسته از حرفها سکوت می کند و با آنها درگیر نمی شود. اگر صبر را تمرین کنیم و مخصوصا یاد بگیریم در مقابل خشمهای مقطعی و زودگذری که به ما دست می دهد، صبور باشیم از دام بسیاری از جدل ها رهایی پیدا می کنیم. لازم نیست هر چیزی را با کلام اثبات کنیم خیلی از چیزها را باید با عمل به دیگران فهماند و برای تفهیم برخی چیزها هم باید فقط صبر کرد.

غزلی از بهار

دعوی چه کنی؟ داعیه‌داران همه رفتند

شو بار سفر بند که یاران همه رفتند

آن گرد شتابنده که در دامن صحراست

گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند»

داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو

کز باغ جهان لاله‌عذاران همه رفتند

گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست

کز کاخ هنر نادره‌کاران همه رفتند

افسوس که افسانه‌سرایان همه خفتند

اندوه که اندوه‌گساران همه رفتند

فریاد که گنجینه‌طرازان معانی

گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند

یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران

تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند

خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب

کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند

غزلی از بهار

در غمش هر شب به گردون پیک آهم می‌رسد

صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم می‌رسد

شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟

کز پس آن نوبت روز سیاهم می‌رسد

صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب

کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم می‌رسد

گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست

روزی آخر مژدهٔ عفو گناهم می‌رسد

رباعی

افسوس که صاحب نفسی پیدا نیست

فریاد که فریادرسی پیدا نیست

بس لابه نمودیم و کس آواز نداد

پیداست که در خانه کسی پیدا نیست

کس حال من سوخته جز شمع نداند

کس حال من سوخته جز شمع نداند

کو بر سر من شب همه شب اشک فشاند

دلبستگئی هست مرا با وی از آنروی

کز سوخته حالی بمن سوخته ماند

گر خسته شوم بر سر من زنده بدارد

ور تشنه شوم در نظرم سیل براند

زنجیر دل تافته را در غم و دردم

گر رشتهٔ جانست بهم در گسلاند

بیرون ز من دلشده و شمع جگر سوز

سر باختن و پای فشردن که تواند

گر شمع چراغ دل من بر نفروزد

شبهای غم هجر بپایان که رساند

آنکس که چو شمعم بکشد در شب حیرت

از سوختن و ساختنم باز رهاند

حال جگر ریش من و سوز دل شمع

هر کس که نویسد ز قلم خون بچکاند

از شمع بپرسید حدیث دل خواجو

کاندوه دل سوختگان سوخته داند

ببوی زلف تو دادم دل شکسته بباد

ببوی زلف تو دادم دل شکسته بباد

بیا که جان عزیزم فدای بوی تو باد

ز دست ناله و آه سحر بفریادم

اگر نه صبر بفریاد من رسد فریاد

چو راز من بر هرکس روان فرو می‌خواند

سرشک دیده از این رو ز چشم من بفتاد

هنوز در سر فرهاد شور شیرینست

اگر چه رفت بتلخی و جان شیرین داد

ز مهر و کینه و بیداد و داد چرخ مگوی

که مهر او همه کینست و داد او بیداد

ببست بر رخ خور آسمان دریچه بام

چو پرده زان رخ چون ماه آسمان بگشاد

ز بندگی تو دارم چو سوسن آزادی

ولی تو سرو خرامان ز بندگان آزاد

گمان مبر که ز خاطر کنم فراموشت

ز پیش می‌روی اما نمی‌روی از یاد

ز باد حال تو می‌پرسم و چو می‌بینم

حدیث باد صبا هست سربسر همه باد

اگر تو داد دل مستمند من ندهی

به پیش خسرو ایران برم ز دست تو داد

برآستان محبت قدم منه خواجو

که هر که پای درین ره نهاد سر بنهاد

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم

بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی

الگویی برای مردان ، ویژه نامه ایام ولادت حضرت زینب ( س )

الگویی برای مردان

حضرت زینب

فرزندان آیینه والدین خود می باشند به طوری كه می توان هم از چهره ظاهری آنان چهره پدر و مادرشان را حدس زد و هم از رفتار و خلق و خوی آنها به صفات پرورش دهندگان آنها پی برد .

بسیاری از صفات اخلاقی علاوه بر اینكه از راه اكتساب و تلاش خود شخص بدست می آیند ، دریافت آنها از پدر و مادر ، از راه ارث و ژنتیك نیز كاملا ثابت شده است ، هم دانشمندان امروزی به این نكته اذعان دارند و هم دانشمندان قدیمی مثل ابن سینا ، جدای از این كه احادیث زیادی در این زمینه وجود دارد فلذا در احادیث به ما سفارش شده كه هنگام همسرگزینی دقت كافی نماییم چرا كه فرزندان به شكل عجیبی به والدین و اطرافیان خود كشش و تمایل پیدا می نمایند ، از جمله این صفات شجاعت و كرم است و از مهمترین صفات قابل انتقال از طریق وراثت، استعداد و قابلیت پرورش یافتن معنوی می باشد كه زینب كبری سلام الله علیها از مادر خود به ارث برده است و آن حضرت با تحمل سختی های بسیاری كه در طول عمر خود متحمل شد به مقامی رسید كه تمامی حوادث سخت و كمر شكن عاشورا كه هر یك از آنها به تنهایی برای از پا درآوردن مردان بزرگ روزگار كافی بود ، بر او اثری نگذاشت تا جایی كه همه را رفتار جمیل خدا با خاندان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می دید و در آخر روز هم خطاب به خداوند فرمود :

« الهی تقبل منا هذا القربان » (1) این قربانی را از ما بپذیر یعنی امام حسین علیه السلام كه از او در قرآن به قربانی عظیم (2) تعبیر شده است را باز در درگاه خدا كوچك می بیند. به همین خاطر بود كه امام سجاد علیه السلام به وی فرمود :

« أنت بحمد الله عالمة غیر معلمة و فهمة غیر مفهمة » (3)

و معروف بود به «عقیله بنی هاشم» تا جایی كه ابن عباس مفسر بزرگ قرآن كه « حبر الأمة » نامیده می شود ، خطبه فدكیة فاطمه زهرا سلام الله علیها را از او نقل می نماید و می گوید :

« حدثتنی عقیلتنا زینب بنت علی علیه السلام » (4) یعنی این حدیث را عقیله ما ، زینب دختر علی علیه السلام برایم نقل نمود ، عقیله یعنی كسی كه صاحب عقل و خرد به شكل قابل توجهی می باشد .

بهترین الگو برای زنان بلکه برای مردان مسلمان زینب کبری سلام الله علیها می باشد که در شامگاه عاشورا با وجود تحمل آن همه مصائب نماز شب خود را ترک ننمود و از چنان شب زنده داریی برخوردار بود که امام معصوم و حجت خدا به او می فرمایند که مرا در دعای شبت فراموش نکن !!

مهر خواهری یا معرفت ولایی

از كنار جملات منقول از امام سجاد علیه السلام نمی توان به راحتی عبور كرد وقتی كه فرمودند : شما دانشمندی هستی كه بدون تعلیم و معلم به علم خود دست یافتی !

این جملات بوضوح دلالت دارند بر این كه حضرت زینب سلام الله علیها زنی مانند سایر زنان عادی و معمولی نبودند بلكه برخوردار از مقامات معنویه و باطنیه بوده اند.

شدت علاقه حضرت زینب سلام الله علیها به امام حسین علیه السلام نیز ناشی از معرفت او به مقام امامت و شناخت ویژه از شخصیت امام حسین علیه السلام بود نه این كه ناشی از علاقه خواهر به برادر باشد چرا كه یك خواهر هر چقدر هم به برادر خود علاقه داشته باشد دیگر حاضر نمی شود به خاطر دور نماندن از برادر از خانه و همسر خود دور شود و آن همه مصائبی را تحمل نماید که قلم از نوشتن آن قاصر است تا جایی که ملقب به « ام المصائب » شود !

 

همچو مادر

بهترین الگو برای زنان بلکه برای مردان مسلمان زینب کبری سلام الله علیها می باشد که در شامگاه عاشورا با وجود تحمل آن همه مصائب نماز شب خود را ترک ننمود و از چنان شب زنده داریی برخوردار بود که امام معصوم و حجت خدا به او می فرمایند که مرا در دعای شبت فراموش نکن !!

این را هم زینب از مادر به ارث برد چرا که امام مجتبی علیه السلام می فرمایند : در شب جمعه مادر خود را دیدم که در محراب عبادت ایستاده بود و رکوع و سجود می کرد و همه مومنین را تک به تک اسم می برد و مفصل دعا می کرد و هر چه صبر کردم ندیدم که خود را دعا کند تا این که صبح طلوع نمود گفتم : مادر جان چرا خود را دعا نمی کنی ؟

فرمود : « یا بنی! الجار ثم الدار » !!!! (5)

ای پسرکم اول همسایه بعد خانه.

آن هم کدام همسایه !

همسایگانی که می گفتند: یا علی! به او بگو یا روز گریه کند یا شب !!

شدت علاقه حضرت زینب سلام الله علیها به امام حسین علیه السلام نیز ناشی از معرفت او به مقام امامت و شناخت ویژه از شخصیت امام حسین علیه السلام بود نه این كه ناشی از علاقه خواهر به برادر باشد چرا كه یك خواهر هر چقدر هم به برادر خود علاقه داشته باشد دیگر حاضر نمی شود به خاطر دور نماندن از برادر از خانه و همسر خود دور شود و آن همه مصائبی را تحمل نماید که قلم از نوشتن آن قاصر است تا جایی که ملقب به « ام المصائب » شود !

زن امروز ، زن دیروز

اگر قرار است از پدر و مادر خود تقلید کنیم یا از رفتار آنان الگو برداری نمایم چه خوب است که مواظب باشیم که در این گونه امور پدران و مادران خود را الگو و سرمشق قرار دهیم. زنان و دختران امروز جامعه ما نباید فراموش نمایند که مادرانشان در این سرزمین حجاب و عفت را قرنها به طور کامل رعایت کردند و از دامان خود مردانی را به آسمان فرستادند. مردم ما هیچ گاه از رعایت حجاب دچار هیچ مشکلی نشدند و از آن هیچ عیبی ندیدند جز خیر و برکت. رعایت حجاب جامعه را دچار هیچ بحران روانی نمی کند و بر عکس آن را به ساحل امن آسایش روانی و اخلاقی رهنمون می سازد و این بزرگترین درسی است که زن امروز باید از زن دیروز بگیرد !!

 

پی نوشت ها :

1-مقتل مقرم ص307 .

2- سوره صافات / 107 .

3- عوالم ص370 .

4- مقاتل الطالبیین ص60 .

5- وسائل آل البیت ج7ص113 .

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست

سخن شناس نه‌ای جان من خطا این جاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید

تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من

خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

چه خوش باشد ! که دلدارم تو باشی

چه خوش باشد ! که دلدارم تو باشی

ندیم و مونس و یارم تو باشی

دل پر درد را درمان تو سازی

شفای جان بیمارم تو باشی

ز شادی در همه عالم نگنجم

اگر یک لحظه غم خوارم تو باشی

ندارم مونسی در غار گیتی

بیا، تا مونس غارم تو باشی

اگر چه سخت دشوار است کارم

شود آسان، چو در کارم تو باشی

اگر جمله جهانم خصم گردند

نترسم، چون نگهدارم تو باشی

همی نالم چو بلبل در سحرگاه

به بوی آنکه گلزارم تو باشی

چو گویم وصف حسن ماهرویی

غرض زان زلف و رخسارم تو باشی

اگر نام تو گویم ور نگویم

مراد جمله گفتارم تو باشی

از آن دل در تو بندم، چون عراقی

که می‌خواهم که دلدارم تو باشی

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند

من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی

عشق داند که در این دایره سرگردانند

جلوه گاه رخ او دیده من تنها نیست

ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند

عهد ما با لب شیرین دهنان بست خدا

ما همه بنده و این قوم خداوندانند

مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم

آه اگر خرقه پشمین به گرو نستانند

وصل خورشید به شبپره اعمی نرسد

که در آن آینه صاحب نظران حیرانند

لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ

عشقبازان چنین مستحق هجرانند

مگرم چشم سیاه تو بیاموزد کار

ور نه مستوری و مستی همه کس نتوانند

گر به نزهتگه ارواح برد بوی تو باد

عقل و جان گوهر هستی به نثار افشانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند

گر شوند آگه از اندیشه ما مغبچگان

بعد از این خرقه صوفی به گرو نستانند

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد

شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

بر آستان جانان گر سر توان نهادن

گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد

قد خمیده ما سهلت نماید اما

بر چشم دشمنان تیر از این کمان توان زد

در خانقه نگنجد اسرار عشقبازی

جام می مغانه هم با مغان توان زد

درویش را نباشد برگ سرای سلطان

ماییم و کهنه دلقی کآتش در آن توان زد

اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند

عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد

گر دولت وصالت خواهد دری گشودن

سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است

چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد

شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست

گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد

حافظ به حق قرآن کز شید و زرق بازآی

باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟

بود آیا که خرامان ز درم بازآیی ؟

گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟

نظری کن ، که به جان آمدم از دلتنگی

گذری کن : که خیالی شدم از تنهایی

گفته بودی که : بیایم، چو به جان آیی تو

من به جان آمدم ، اینک تو چرا می‌نایی ؟

بس که سودای سر زلف تو پختم به خیال

عاقبت چون سر زلف تو شدم سودایی

همه عالم به تو می‌بینم و این نیست عجب

به که بینم ؟ که تویی چشم مرا بینایی

پیش ازین گر دگری در دل من می‌گنجید

جز تو را نیست کنون در دل من گنجایی

جز تو اندر نظرم هیچ کسی می‌ناید

وین عجب تر که تو خود روی به کس ننمایی

گفتی : « از لب بدهم کام عراقی روزی »

وقت آن است که آن وعده وفا فرمایی

 یوسفا

ازشنبه درون خود تلنبار شدیم        تا آخر پنج شنبه تکرار شدیم

خیر سرمان منتظر دیداریم        جمعه شد و لنگ ظهر بیدار شدیم . . .

روز آدینه شد و تشنه ی دیدار توام       سالیانیست که سرگشته بازار توام

بوی پیراهن تو میرسد از راه کنون      یوسفا دیده به راه تو و بیمار توام . . .


باز به انتظار تو جمعه غروب میشود      اگر بیایی از سفر آه چه خوب میشود . . .

اللهم عجل لولیک الفرج

داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم

بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد

گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع

لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب

سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک

شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله‌ای در آتشند

در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود

رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

ما گدایان خیل سلطانیم

ما گدایان خیل سلطانیم

شهربند هوای جانانیم

بنده را نام خویشتن نبود

هر چه ما را لقب دهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند

ره به جای دگر نمی‌دانیم

چون دلارام می‌زند شمشیر

سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار

زر فشانند و ما سر افشانیم

مر خداوند عقل و دانش را

عیب ما گو مکن که نادانیم

هر گلی نو که در جهان آید

ما به عشقش هزاردستانیم

تنگ چشمان نظر به میوه کنند

ما تماشاکنان بستانیم

تو به سیمای شخص می‌نگری

ما در آثار صنع حیرانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست

در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدیا بی وجود صحبت یار

همه عالم به هیچ نستانیم

ترک جان عزیز بتوان گفت

ترک یار عزیز نتوانیم

ای خدا این وصل را هجران مکن

ای خدا این وصل را هجران مکن

سرخوشان عشق را نالان مکن

باغ جان را تازه و سرسبز دار

قصد این مستان و این بستان مکن

چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن

خلق را مسکین و سرگردان مکن

بر درختی کشیان مرغ توست

شاخ مشکن مرغ را پران مکن

جمع و شمع خویش را برهم مزن

دشمنان را کور کن شادان مکن

گر چه دزدان خصم روز روشنند

آنچ می‌خواهد دل ایشان مکن

کعبه اقبال این حلقه است و بس

کعبه اومید را ویران مکن

این طناب خیمه را برهم مزن

خیمه توست آخر ای سلطان مکن

نیست در عالم ز هجران تلختر

هرچ خواهی کن ولیکن آن مکن

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز

باشد که بازبینیم دیدار آشنا را

ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل

هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا

ای صاحب کرامت شکرانه سلامت

روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را

آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است

با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند

گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را

آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند

اشهی لنا و احلی من قبله العذارا

هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی

کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را

سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد

دلبر که در کف او موم است سنگ خارا

آیینه سکندر جام می است بنگر

تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

ساقی بده بشارت رندان پارسا را

حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود

ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

سـرو چـمان من چرا ميل چمن نمي كند

سـرو چـمان من چرا ميل چمن نمي كند           هـمـدم گـل نـمـي شود ياد سمن نمي كند

 تا دل هـرزه گرد من رفت به چين زلف او         زان سـفـر دراز خـود عـزم وطـن نمي كند

 پـيش كمان ابـرويت لا به همي كنم ولي       گوش كشيده است از آن گوش به من نمي كند

 بـا هـمه عطف دامنت آيدم از صبا عجيب       كـز گـذر تـو خـاك را مشك ختن نمي كند

 چون ز نسيم مي شود  زلف بنفشه پر شكن   وه دلـم چـه يـاد آن عـهـد شكن نمي كند

 دل بـه امـيد روي او همدم جان نمي شود     جـان بـه هواي كوي او خدمت تـن نمي كند

 سـاقي سيـم ساق من گر همه دُرد مي دهد    كيست كه تن چو جام مي جمله دهـن نمي كند

 دستـخوش جفا مـكن آب رخم كه فيض ابر   بـي مـدد سـرشـك مـن دُرِّعَـدَن نمي كند

 كـشتـه غـمـزه تـو شد حافظ ناشنيده پند     تـيغ سـزاست هر كـه را درد سخن نمي كند

هر چه کنی

حاج محمد تقی، ملقب به فصیح‌الملک، متخلص به شوریده، پدرش عباس پیشه‌ور از اعقاب اهلی شیرازی، شاعر معروف عهد صفویه و صاحب مثنوی سحر حلال، است. زادروز او به تاریخ (١٢۶٧ ه ق) در شیراز بود. او در روز پنچ‌شنبه (٢١ مهر ١٣٠۵ خورشیدی) برابر با ششم ربیع‌الثانی (١٣۴۵ ه ق)در زادگاه خود درگذشت و در جوار آرمگاه شیخ شیراز سعدی به خاک سپرده شد.این غزل شاهکار از اوست:

هر چه کنی بکن مکن ترک من ای نگار من

هر چه بری ببر مـــــبر سنگدلی به کار من

                                    هر چه هلی بهل مهل پرده به روی چون قمر

                                    هر چه دری بدر مدر پرده اعتبــــــــــــــــار من

هر چه کشــی بکش مکش باده به بزم مدعی

هر چه خوری بخور مخور خون من ای نگار من

                                           هر چه دهی بده مده زلف به باد ای صنم

                                           هر چه نهی بنه منه پای به رهگــــذار من

هر چه کشی بکش مکش صید حرم که نیست خوش

هــــــــــر چه شوی بشو مشو تشنه به خون زار من

                                         هر چه بری ببر مبر رشته الفت مـــــــــــرا

                                         هر چه کنی بکن مکن خـــــــانه اختیار من

هر چه روی برو مرو راه خــــلاف دوستی

هر چه زنی بزن مزن طعنه به روزگار من

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

....

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

...

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

گر به دنبال دل آن زلف رود هیچ مگوی

گر به دنبال دل آن زلف رود هیچ مگوی

که به چوگان نتوان گفت مرو در پی گوی

گر ز بیخم بکند، دل نکنم زان خم زلف

ور به خونم بکشد، پا نکشم زان سر کوی

دل به سختی نتوان کند از آن زلف بلند

دیده هرگز نتوان دوخت از آن روی نکوی

یا به تیغ کج او گردن تسلیم بنه

یا ز خاک در او پای بکش، دست بشوی

غنچه گو با دهنش لاف مزن، هیچ مخند

لاله گو با رخ او ناز مکن هیچ مروی

نوبهار آمد و تعجیل به رفتن دارد

کو مجالی که بریزند می از خم به سبوی

بامدادان همه کس راز مرا می‌بیند

بس که شب می‌رودم خون دل از دیده به روی

دانهٔ اشک بده درگران مایه بگیر

غوطه در بحر بزن گوهر گم گشته بجوی

آن چنان دست جنون گشت گریبان گیرم

که گرفتم همه جا دامن آن سلسله موی

راستی گر بچمد سرو فروغی به چمن

باغبان سرو سهی را بکند از لب جوی

فروغي بسطامي

یاد ایامی

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم

در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می‌سوختم پروانه‌وار

پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود

عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی

چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود

در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی‌عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من

داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش

نغمه‌ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

رهي معيري

جایگاه سفر در اسلام

جایگاه سفر در اسلام


انسان در سفر و در طول مسیر و با دیدن آثار به جای مانده از پیشینیان، گذر زمان را حس کرده و با تمام وجود درک می‌کند دنیا سرایی است فانی که آدمی تنها مدت زمانی کوتاه در آن زندگی خواهد کرد و روزی ـ هم‌چون سایر اقوام و مردمان ـ به دیار باقی می‌رود.


مسافرت
مقدمه

عالمان و عارفان بزرگ دینی هر کدام به نوعی و بنا به طرز فکر و سلیقه خویش از سفر سخن گفته‌اند و همگی آن را برای تهذیب نفس و عبرت‌آموزی و تکامل فرد دانسته‌اند. با توجه به آنکه تعطیلات عید فرصتی مناسب برای سفر کردن می‌باشد بد نیست اندکی بیشتر با جایگاه و ارزش دینی آن آشنا شده و با آگاهی بیشتری بدان اقدام نماییم.

 

بررسی واژه

سفر واژه‌ای است عربی و در لغت به معنی بیرون شدن از شهر خود و به محلی دیگر رفتن، قطع مسافت و پیمودن راهی از محلی به محلی دور آمده است.

غزالی در وجه تسمیه سفر گفته است: «سفر را بدین سبب سفر می‌خوانند که پوشیده‌ها را کشف کند».[1]

 

اهمیت سفر

سفر از جمله موضوعاتی است که همه پرهیزکاران و اولیاءالله اهمیت آن را گوشزد کرده‌اند، از جمله در این‌باره از پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول است که:

«مسافرت کنید چه اگر در سفر نفع مالی عایدتان نشود از فوائد عقلی بهره مند خواهید شد».(مکارم الاخلاق ،ص124)

در دیوانی که به علی (علیه السلام) نسبت داده شده چنین آمده است:

«برای نیل به تعالی و ترقی، از وطن‌های خود دور شوید و مسافرت کنید که درسفر پنج فایده است:

1ـ سفر باعث تفریح و انساط روح است و اندوه و آزردگی ها را برطرف می کند.

2ـ مسافرت یکی از راه ‌های تحصیل درآمد و تامین معاش است.

3ـ مسافرت وسیله فراگرفتن علم و تجربه است.

4ـ مسافرت به انسان آداب زندگی می‌آموزد.

5ـ آدمی در سفر با افراد بافضیلت و خلیق برخورد می‌کند و با آنان دوست می‌شود». (منبع: مستدرک 2 ، ص22)

انسان با دیدن آثار به جای مانده از تمدن‌های گذشته به این امر وقوف می‌یابد که تنها در صورتی می‌توان جاودانه در دنیا ماند که نام و یادی نیک از خود به جای گذارد. چه بسیار افرادی که سال‌هایی دراز در این جهان زیسته‌اند ولیکن اکنون حتی نامی نیز از آنان باقی نمانده است. چه بسیار حاکمان و قدرتمندانی که به دلیل ظلم و جور و تجاوز به مردمان تنها لعن و نفرین برای خود به جای گذاشته‌اند

در کنار این تأکیدات بر این امر نیز اشاره می‌نمایند که سفر نمودن باید همراه با هدف و نیت خاصی صورت پذیرد و الا بی‌فایده خواهد بود:

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در وصایای خود به علی (علیه السلام) فرموده‌اند: «سزاوار نیست انسان عاقل به سفر برود مگر برای سه منظور:

1- برای تجارت و تحصیل درآمد و اصلاح معاش

2- برای نیل به کمالات معنوی و تعالی روح و ذخیره ی معاد

3- برای تفریح و تفرّج و جلب لذایذ مباح». (منبع: وسائل، ج 3 ، ص177)

مسافرت با هر قصد و نیتی انجام پذیرد سبب می‌گردد انسان تجربیات بیشتری به دست آورده و دانشی مضاعف نسبت به محیط پیرامون خویش کسب نماید.

سفر

انسان در سفر و در طول مسیر و با دیدن آثار به جای مانده از پیشینیان، گذر زمان را حس کرده و با تمام وجود درک می‌کند دنیا سرایی است فانی که آدمی تنها مدت زمانی کوتاه در آن زندگی خواهد کرد و روزی ـ هم‌چون سایر اقوام و مردمان ـ به دیار باقی می‌رود.

انسان با دیدن آثار به جای مانده از تمدن‌های گذشته به این امر وقوف می‌یابد که تنها در صورتی می‌توان جاودانه در دنیا ماند که نام و یادی نیک از خود به جای گذارد. چه بسیار افرادی که سال‌هایی دراز در این جهان زیسته‌اند ولیکن اکنون حتی نامی نیز از آنان باقی نمانده است. چه بسیار حاکمان و قدرتمندانی که به دلیل ظلم و جور و تجاوز به مردمان تنها لعن و نفرین برای خود به جای گذاشته‌اند.

 انسان با بصیرت با دیدن این آثار و نشانه‌ها قدر عمر خویش را دانسته و تلاش می‌کند با کارهای نیک و شایسته ماندگاری خویش در تاریخ و اذهان را رقم زند و نامی خوش از خویش به یادگار گذارد. از این روست که در قرآن به مۆمنان سفارش می‌نماید در زمین گردش کنند که در آن عبرتی برای صاحبان خرد و اندیشه است:

«قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَیْفَ كانَ عاقِبَةُ الَّذِینَ مِنْ قَبْل ... ». (روم.42)

رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) منقول است که: «مسافرت کنید چه اگر در سفر نفع مالی عایدتان نشود از فوائد عقلی بهره مند خواهید شد»

سفر در طبیعت و دیدن آیات قدرت خداوندی آدمی را بیش از پیش با آفریدگار خویش مأنوس می‌سازد. از این رو خداوند در قرآن یکی از علل سفر کردن را اینگونه نام می‌برد:

«قُلْ سِیرُوا فِی الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَیْفَ بَدَأَ الْخَلْقَ ثُمَّ اللَّهُ یُنْشِئُ النَّشْأَةَ الْآخِرَةَ إِنَّ اللَّهَ عَلى‏ كُلِّ شَیْ‏ءٍ قَدِیرٌ»؛ «بگو: در زمین بگردید و بنگرید چگونه آفرینش را آغاز كرده است سپس [باز] خداست كه نشئه آخرت را پدید مى‏آورد خداست كه بر هر چیزى تواناست». (عنکبوت/20)

خداست که کوه، آسمان، دریا، زمین و تمام زیبایی‌های درون آن را خلق کرده است. بی اذن و اراده او هیچ موجودی تاب زندگی ندارد و نظام آفرینش با تدبیر او استوار و پابرجاست. دیدن این همه شکوه و زیبایی و نظم و استواری به انسان یادآوری می‌کند که قدرت تنها و تنها در دستان اوست و جز او از کسی نباید خوف و هراسی به دل راه داد. انسان عاقل می‌داند که جز در برابر چنین قدرتی نباید خضوع کرد و جز او نباید دل به کسی بست که هر کس با هر قدرتی، هر آنچه دارد در دستان اوست و اگر او بخواهد به آنی از کفش خواهد گرفت.

آری! سفر مجالی است برای تفریح و تفرج و با هم بودن. لحظاتی شیرین و به یادماندنی که لذتش تا سال‌های سال کام آدمی را شیرین می‌سازد.

سکانداران دین علاوه بر آنکه به جنبه‌های مادی و لذت‌های دنیایی سفر توجه نموده‌اند؛ از پیروان خویش خواسته‌اند چشم دل به روی حقایق گشوده و قدری نیز تأمل کنند. و اگر چنین گردد دنیا و آخرت زیبا خواهد شد.

 

پی نوشت:

[1]. مقاله «سیر و سفر و سلوک عرفانی، محمد بهنام‌فر، مجله دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه بیرجند، سال سوم، شماره سوم، ص 21 و 22.